یادم می آید که روزی شهیدی می گفت : میروم تا چادر ها برداشته نشوند !

من هم می خواستم کمک آن شهید کنم ولی نمی توانستم ؛ اما می توانستم برای جامعه کاری کنم ؛ این که چشمان نامحرم را به سوی او ببندم و از او حفاظت کنم ! اما بعد از این همه خدمت من به انسان فقط به عنوان یک پوشش اضافی ، کنار گذاشتند . اما به جای  من روسری آمد . خیلی ها می گفتند این روسری بهتر از چادر است و همچنین ما را می پوشاند .

من دیگر حرفی نزدم تا این که یک عده افراطی گر ، مرا نزد خیلی ها بد بین کردند . من داشتم غم میخوردم اما روسری داشت خوشحالی می کرد . تا این که شیطان ضربه ی خودش را به روسری وارد کرد ؛ روسری با چهره ی پاره و زخمی ، بر روی چوب ها همانند پرچم آویزان شده بود و دستان نجس صاحبش ، آن را تکان می داد .

این داستان را از آن گفتیم که در دنیای ما ، حق الناس فقط مربوط به مال و چیزهای مادی نیست بلکه به معنویات نیز می باشد . شهیدی که به خاطر ناموس و حیا و حجاب به میدان رفت و خون خودش را فدای آن ها کرد ، ولی اکنون یک زن نادان ، فکر می کند که آزادی فقط در ظاهر است و تن و موی خودش را به مردم نشان میدهد ، بداند که خون آن ها را پایمال کرده و این از دزدی و اختلاس خیلی ها بدتر و شرم آورتر است .